خرید بک لینک
احساس میکردم تودهی ابری سیاه و غلیظ از ابتدای پیشانی دارد لابهلای مغزم پیشروی میکند و دیوار میکشد تا انتهای سرم چنان مهآلود و سنگین که قدرت تفکر را از چشمانم پنهان میکند امروز تصور میکنم مغزم به طور کامل به تصرف توده درآمده! سیسالگی مبارک ***پ. ن: نوشته شده در نیمه شب دی ماهپ. ن: هدیهی تولدم دفتر و دفترچهایست که با در دست گرفتنش احساس میکنم دوباره سبز خواهم شد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 16:57

قرار بود انساننخستین کلامی باشد که رعایت کرده باشیتویی که قرار بود قلم عصای دستت باشد پس چه شد که دست تو راآهک و سیمان گرفتو مثل تیشهای به جانِ تختهسنگِ روی سینهات انداختبه یاد آر چه شنیدی وقتی آواز سبز پیچک در گلوی تو پیچیددر آن دم که دور دستِ صدا تو را به ژرفای مطلق سکوت بردو در خنکای صبح به موسیقیِ بید و باد و باران سپردبگو در ٱن سیاهی معلق چه دیدی که اوقات پلک را مکدر کردتا وهم بیرنگ و بو در جمجمه_ این کاسهی ترک خوردهپا سفت کندکنار اشکی که دست و پااز شرمِ ناتوانی میریختاز یاد مبر که تو نیز در پی آن از نفس افتادیو او سنجاق سرش رادر قلبت جا گذاشت تا به آینهها بگویی سرشار از آهیو بار پرواز رااز شانه تا کمر فراموش کردهایبا این همهنشانی اگر از من بخواهی از تک درخت نخل آن جزیرهای بپرسکه تمام دریایش راخودم گریستهباشم.***پ. ن: دلنوشتهست جدی نگیرید  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 16:57

جان اسنو: تیریون از صحبت کردن لذت میبره دنریس: همه از چیزی که توش خوبیم لذت میبریم جان اسنو: من نه! دیالوگی از سریال Ga.me O.f Ther.ons ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ (1) حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ (2) كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ (3) ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ (4)ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

[مکان: مغازهی ابزارفروشی ِ پسرخالهام] (من به عنوان شاگرد فروشنده، برای کمک به پسرخالهام چند هفتهای را در مغازهاش کار میکنم) من: آقای سین! شما با آقای «سین» بزرگ که روزنامهنگار و منتقده نسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

تو خود حجاب خودی...، از میان برخیز!

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

نمیتوانست احساسش را بیان کند.

دردی بود بالاتر از حد معلوماتش.

«سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین»

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو!

«مولوی»

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

سـ.کـ.ـس و خون را به راه ریختهاست در مسیری که بخت خوابیده در میانِ صدای تلویزیون «بازی ِ تاج و تخت» خوابیده قول داده شکوفه خواهد زد جای شلیک آخرین بوسه ردی از خونِ «باغ بیبرگی» زیر پای درخت خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

این بیکرانه زندانی چندان عظیم بود که روح از شرمِ ناتوانیدر اشک پنهان میشد. "شاملو" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

و فکر میکنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

"سهراب سپهری"

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

بیستویک ساله بودم که به دنیا آمدم؛ و شاعر گفت:« نخستین سفرم باز آمدن بود.» و من بازگشتهبودم به ابتدای اندیشه به ابتدای زبان! در آن هنگام که واژه واژه نوپایی ِ خود را به یاری «تو» در گوش دریای فصاحادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

از ننگ چه گویی؟ که مرا نام ز ننگ است! وز نام چه پرسی؟ که مرا ننگ ز نام است! مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما میکرد. *** پ.ن: من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی پ.ن: حافظ بازی + نوشته شده در شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ساعت 15 تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 20:53

چند وقت پیش در ایمیلی به دوستی گفتم: «خوشا قلم و کاغد کاهی! گفتم مینویسم بدون آنکه به اشتراک بگذارم.» از همینجا از دوست عزیزی که قلماش را بسیار دوست دارم عذرخواهی میکنم. و امیدوارم به پای خامیام بگذارد. حالا میگویم: هر نویسندهای بهتر از هر کسی میداند چه چیزی را میخواهد به اشتراک بگذارد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 20:53

در سمت زمان، ارزش جان هیچ نبود

یک سمت به جز غصهی نان هیچ نبود

یک گوشهی امن در جهانی وحشی

آغوش تو بود و بعد از آن هیچ نبود


برچسبها: شعر شدم
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶ساعت 18 توسط میلاد |

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 20:53

صفحه بندی