خرید بک لینک

بیستویک ساله بودم که به دنیا آمدم؛ و شاعر گفت:« نخستین سفرم باز آمدن بود.» و من بازگشتهبودم به ابتدای اندیشه به ابتدای زبان!

در آن هنگام که واژه واژه نوپایی ِ خود را به یاری «تو» در گوش دریای فصاحت بیان میکردم؛ صریح بود و آرام «او» که چگونه زیستن را تنفس میکرد. پس آموختم که در هر دم و بازدم بمیرم و زاده شوم؛ پیش از آنکه در سه سالگی دوبار به سوگ خود بنشینم،یکی به انتهای بهار و دیگری به چلهی زمستان.

پس از آن بود که چهار سال آزگار ستاره مرا به جنینی پیله بست که آبستن ظلمات بود بیآنکه زندگی کرده باشد _ و چنین است که بخت بلند برای تو مینویسد بدون تو، اگر ننویسیاش _در تاریکی به نجوای «دیگری» چشم گشودم. به نجوای «آن دیگری» که حضورش تایید زمزمهی جاری شدن بود.

و من در آستانهی بیستوهشت سالگی ایستادهام «به فرصتی کوتاه مینگرم و جانکاه، به امید یگانگی» بیآنکه آمادهی پذیرش جریان تازهی عبور باشم.

***

پ.ن: عنوان از سهراب سپهری

بخشی از متن از شاملو

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 13:50

صفحه بندی